یادگار صفین
زخمی زمخت روی سرش یادگار گذاشت هر كه می پرسید ،می گفت :یادگاری صفین است می خندیدند و می گفتند :«دیوانه است می گفتند :«می دانی صفین مال چند سال پیش است ؟مگر تو چند سالت هست ؟»می گفت :«به سفر می رفتم با همسفرم بحث ام شد او گفت :«اگر درصفین بودم تا پای جان برای معاویه می جنگیدم .» غیظم گرفت گفتم :«اگر من هم در صفین بودم شمشیرم را از خون معاویه و یارانش سیراب می كردم .»شمشیر كشیدم برای هم ،همان جا وسط بیابان . بد جوری زخمی شدم .بی هوش به زمین افتادم با نوازش دستی به هوش آمدم و چشمم را باز كردم ،مردی بالای سرم بود .جنازه همسفرم هم آن طرف تر افتاده بود .او گفت : «من صاحب الزمان هستم به خاطر جدم علی به این روز افتادی .هر كس پرسید بگو یادگاری صفین است .تو یاریمان كردی ،من هم .....»مهدی موعود ،ص821
